چته بگو چته دلهره ودلشوره دارم. احساس مس کنم ریسمان اصلی رو گم کردم. از دستم دررفته. همه چی قره قاطی شده و دست به دست هم داده. لعنت به لغت لعنت بهخودم به خود خودم به این همه اهمیت و توجه... . دارم بیش از اندازه خودم رو ازار مذن شده حکایت قبلی خب مگه بابا مرض داری اره خاک بر سرت
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 10:28  توسط دل پر
|
نمی دونم کجام یه کم سر درگمم اول از همه یکو حساس شدم رو عشق . این منم که اون رو انتخاب می کنم نه اون م رو . خب بد هم که نیستن تا دلش بخواد. اگه نمی خواست خب می رفت سراغ همون نه من که چند با رو خرابی بوده پس احمقانست و خنده دار که بخام الکی گیر بدم و حساسیت به خرج بدم....
دیگه خسته شدم از فکر کردن فقط می تونم همین رو بگم......گ
بسته دیگه
ب،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،س،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،ته
+ نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 20:11  توسط دل پر
|
گاه بر خودم و بر انسانست خودم می خندم. چه موجودات ضعیفی! گاه بر ضعف های خود گریه می کنیم و جز گریه چیز دیگری التیام بخش این درد نیست.
گریه می کنیم و در این میان باریکه ای از امید مانعی بر ادامه سیلاب جاری می شود. گاه خودم را سرگردان می یابم گاه بر آینده ام می خندم نغمه ی شادی سر می دهم و گاه با دید تردید و نگرانی می نگرم و چشانم هم آغوش اشک های ریزان می شوند. می ریزند و می ریزند. گاه بر این ریزش چندش آور می خندم چه موجود ضعیفی که بر ضعفش مویه سر می دهد!
فرهیختگی... چه کلمه ی احمقانه ای! دوست دارم روح و جسمم را از این کلمه مسموم پاک کنم شاید این سری باید به چیز قوی تر متوسل شد برای زدودن این جرم غلیظ. انسان هایی هستند که هیچ کاه این لغت را نشنیده اند اما چه زیبا زندگی را همراه با گامهای گذر عمر سر می دهند. چه موجودات احمقی هستیم! خرود از همه احمق تر و ابله تر هستم ...... ناچیزو کوچک....یبت
خودم را در بند بند کتاب حل می کنم
حل شونده خوبی نیستم
هنوز بیشتر تنم تا حل شدن
نیاز به چرخش بیتر قاق است
در نبد بند کتاب غوطه ور
حل شونده خوبی نیستم
تنم تا اب شدن هنوز
نیاز به چرخش قلشق است
+ نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 2:14  توسط دل پر
|
برای خودم واقعا متاسقم. که این جام با این طرز تفکر..... تا بزرگ شدن چند پله دیگه باید بالا برم شاید تمامی عمرهر لحظه از عمر حتی 50 یا 60 سالگی هنوزی قدم های نا تمامی درای بر ای انسان شدن. برای خودم متاسفم.... بزرگ شوبزرگ ....... خودت ور ببر زیر ذره بین ببین چقدرناخالصی داری ولی خب نباید خودمخ رو خم محکوم کنم شاید ین زمان بهترین فرصت برای ارتقای خودم و وانسانیتم باشه!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 9:7  توسط دل پر
|
نمی دونم چی می تونم بگم ممکنه این سری سری آخر باشه که کنار هم باشیم ..... می دونم شاید برام سخت باشه که بخوام احساسام رو سنجاق کنم یه گوشه ی دیوار.... ولی همین طور که بهم گفته شد بهتره عاقلانه برخورد کنم نه این که احمقانه
ببین احساس قشنگم می خوام دو کلمه باهات حرف بزنم عزیزم می دونم برات سخته می دونم دل کندن سخته ولی یه کم فکر کن البته می دونم کلمه "فکر" برای تو غیرقابل فهمه ... حالا دوباره می یام می نوسم بریم یه دوری ت این روز (چهارشنبه سوری) بزنیم ببینیم دنیا دسته کیه. بعد دوباره می نویسم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 21:41  توسط دل پر
|
خودم خم نمی دونم و از این همه سر در گمی خودم خسته شدم اصلا چرا این جام؟ دارم چی کار می کنم؟ دارم با کی حرف می زنم؟
خودم هم سر در کم شدم یا خونه میری می خوابی یا این که الکی اتلاف وقت داری.
اصلا چرا دارم می خونم اگه ادم چیزی رو دوست داشته باشه با جون و دل براش کار میکنه و می ره جلو
اول از همه باید بی خیاله همه بشم و برای خودم خد خدم زندگی کنم و کاری به فلانی و فلان کس نداشته باشم
افا جون زندگی خودمه و دوست دارم هر طوری که دوست دارم زندگی کنم و برم جلو و همین فقط خودم رها و آزاد
بعد بدون هیچ ترس و استرسی بشینم و زندگیم رو تو دست ها خودم خد خدم شکل بدم و حرکت کنم
بدون ترس بدون در نظر گرفتن حجم کارام بدون فکر کردن به گذشته و اینده و ا ین همه دغدغه های احمقامه واقعا احمقانه؟
به نظر ت زندگی یعنی چی؟
سخت نگیرش باب بی خیایلت
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 13:28  توسط دل پر
|
نمی دانم چه احساسی دارم مانند چاهی ست تو خالی که حتی با سقوط سنگی هم فریادی بر نمی آورد.
شاید از گرسنگی ست شاید هم از کناره گیری یار است شاید از خئاست شاید از به هم رختگی ذهن خودن هست شاید از تلقین بی جاست شاید از ترش است شاید از ناملایمتی است .
نمی دانم و تنها می دان م شای باید خود را عقب بکشم بی یال و اردم ها جور واجور شوم خیته ام و خسته ام که در کدامین دالان باید سر به صدا اروم و فریاد بکشم که نه صدایی دراد و نه اوایی ببین فقط داره دستم رو ی صفحفات کی بودر حرکت می کنه
ازاین همه فرهیختگی حالم بهم می خوره دنبال خودم میگردم دنبال خودم و خود خودم
پیشش که بودم یک آن احساس کمبود کردم وام ا بعد به خوذم بایئ می ومدن حالانم یدانم امده ام یا این که نه هنوز در عامل احمقانه خو به سذ می برم
+ نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 14:42  توسط دل پر
|
خب بذار از حال و هوایی که الان دارم بنویسم می دونم یه روز ی خیلی خوندنی میشه برای خودم و وقتی اومدم میخونمشو یادی ازش می کنم:
یادم روزهای اول از این که فقط بهم میگیم دوست دارم و فقط جنبه ی عشقولانه رو در نظر میگرفتیم حالم بهم می خورد نه این که دوست نداشته باشم چرا. مگه میشه کسی از ابراز عشق بدش بیاد فقط به خاطر این که کار ما هر روز شده بود ابراز احساسات خسته شده بودم و به دختر عمم میگفتم بابا کاش با هم بحثی داشتیم تا بشناسمش و یه چلنجی بینمون ایجاد بشه ......حالا بعد از چندین مدتوارد این مرحله شدیم و اون الان ۳ روزه که هیچ تماسی با من نداره . خودش میگه سردرگمم از ادما دلگیرم از همه خسته شدم شاید به خاطر کنکور باشه و هزراز یه دلیل یگهکه خودش هم نمی دونه چشه؟؟؟؟
نمی د.ونم چرا همش میگه من ارزششو ندارم و خودشو این قدر کوچیک میکنه. کاش باهام حرف میزدتا می تونستم بهتر درکش و کنم و هرماهیش کنم اما حلال که خش نمی خواد بهتر ین همراهی براش درک و تنها گذاشتن خودشه تو دنیای ی خودش خدا جون کمکش کن .....
+ نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 18:40  توسط دل پر
|
نمی دونم یه حس عجیبی درام البته این حس از دیشب وقتی گفت که روز 4شنبه و خودم احساس کردم داره احساسه کنترل میشه ایجاد شد.
ولی باید حواسم باشه و محکم تر و عاقلانه تر جلو برم چون احتمال از دست دادنش خیلی خیلی زیاده. پس باید خودمو واسه همه چیز آماده کنم و یه کمکی منطقی تر جلو برم همه واسه خودم و هم واسه خودش خوبه.
بهتر به آیندام فکر کنم آیند های که قراه با کمک خدا و خودن بسازمش
رهاه
جدا آزاد
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 10:22  توسط دل پر
|
میخواهم آزاد باشم -رها-رها-رها
نه به کسی فکر می کنم
نه به چیزی
از همه
رها
جدا
ازاد
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 15:28  توسط دل پر
|
امروز به خود آمدم امروز دنیا روزم زندگیم قدم هایم همگی از آن من است همگی
امروز نفسی کشیدم و گذشته را به دست بادها سپردم
امروز خودم هستم
پس درود بر زندگی امروز
نه گذشته
نه آینده
امــــــــــــــــــــــــروز
امروز
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 11:27  توسط دل پر
|
این بار هم درگیری ؟؟؟
از چه نوعی نمی دانم؟؟
واقعا نمی دانم؟؟؟
من در حد خود کوشیدم
پس کار و تلاشش به دست خودش است.
نمی دانم ؟ای کاش همه چیز را پرسیده بودم
ولی خب نمی دانم
شاید دیگر ثباتی در کار نباشد؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 11:38  توسط دل پر
|
از همه گریزانم-از همه بیزارم-به دنبال خلوت خویش میگردم-به دنبال خلوت خویش میگرم-نه کسی را میشناسم و نه کسی را میخواهم بشناسم-میخواهم خودم باشم خود خودم-چندگاهیست از دنیایم به دور بوده ام و در دنیای شور و شیرین گم بودم-اما دیگر نمی خواهم از همه چیز گریزانم از همه جیز از همه جیز-از دنیای آدمیان می ترسم-حتی برای قدم زدن یا در پارک ماندن بیزارم یا این که می ترسم-من خودم و هستم و یه حس غریب-من خودم و هستم و گلهای رنگارنگ در دستم-من خودم هستم و وجود طغیانکشم-از دنیای تعمق و دایره ی در حال طغیانم به دور بوده ام-البتهه می دانم تمام این ها به خودم بر می گردد و سرگردانی وجودم-میخواهم نفس بکشم و وجودم را در هوای آزاد غسل دهم-نمی دانم واقعا نمی دانم و سرگردانم-بگذار به حال خود باشد-خود را نیز به حال خود بگذار-رهارهارهارها
+ نوشته شده در شنبه نهم مرداد 1389ساعت 18:53  توسط دل پر
|
می خوام این سری با اراده بیشتر همه چیز رو از نو شرونع کنم می خوام با دنیای درونم بیشتر باشم و بیشتر حال کنم وبی خیال وجودش بشم من توی این مسیر دارم تنها جلو میریم باید به خودم هم برسم اون که حالا حالا نمی یاد و شاید اصلا هم نیاد.
می خوام خود خودم باشم به اوای درونی دلم گوش کنم و جلو برم اگه خودش هم می خواست زنگ می زد و اطلاع می داد ولی؟؟؟
دیگه بسه.
خودم و خودت
هم اکنون همین جا
تلخی و ها و شیرینی ها رو چشیدام.
حالا فقط
آدم باش
فقطط آدم
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 16:45  توسط دل پر
|
می خوام با تموم وجدم بخندم می خوام واقعا شاد باشم بدون هیچ گونه تعهد به کسی دیگه نمی خوام به کسی فکر کنم دیگه ننمی خام به کسی تعهد داشته باشم می خوام فقط و فقط برای خودم باشم و انسانیتم روز به رزو بیشتر بشه .
دیگه هیچ و هیچ کس برام مهم نیست باشه نباشه می خوام فقط برای خودم باشم و فقط برای خودم نفسم بکشم دیگه بیشتر از این نمی تونم جلو برم امیدوارم که بتم نم با هاش کنار بیام که نی دونم هم می تونم باهاش کنار بیام . دیگه نمی خوامت ت ت ت ت
خودم .... زندگیم .... ایندم .... شتدی ... انرژیو......
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 16:17  توسط دل پر
|
باید صبر کنم بایذ یاذ بگیرم چه طوری محکم روی پاهام وایسام بدون وتبستگی به دگبزان بتید یاد بگیرم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 11:41  توسط دل پر
|
نمی دونم درسته سا این که نه؟نمی دونم این ج.ری که جواب داد درست بوده یا این که نه؟ ولی من باید ذهنم باز باشه و به برخورد آدم ها احترام بذارم نمی دونم تا کی ادامه پیدا می کنه نمی دونم میشه یه روز ی خودش پا پیش بذاره و بیاد جلو؟؟؟؟
نه این که همه ی عمل ها از ناحیه ی من باشه و باید منتظر عکس العملش بشینم من هم دوست دارم یه بار هم اون بیاد جلو ولی خب باید درکش کنم داره مثل بچه ی آدم تصمیمش رو میگره داره به تمام جوانب فکر می کنه تا مثل قبل گند نزنه!
خب باید درکش کنم و به حال خودش آزاد رهاش کنم تا این بار با تصمیم خودش چه منی یا مثبت بیاد جلو.این جا من فقط باید صبر کنم و دلم رو الکی خوش نکنم چون احتمال وقوع هر چیزی وجود داره....!
بذاره با اون ها خوش باشه و خودش رو خالی کنه تو هم به فکر خودت و ارتقا زندگیت باش شاید منفی باشه حداقل پیشرفتی کرده باشی امروز روز تولدت پس خوش باش و برای خودت زندگی کن آزاد رها سرخوش عاشق..... .
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 7:23  توسط دل پر
|
كنار
دريا،
با آب همزبان بودم .
ميان
توده
رنگين گوش ماهي ها،
ز اشتياق
تماشا چو كودكان بودم !
به
موج هاي
رها شادباش مي گفتم !
به
ماسه ها،
به صدف ها، حباب ها، كف ها،
به
ماهيان و
به مرغابيان، چنان مجذوب،
كه
راست
گفتي، بيرون ازين جهان بودم .
نهيب
زد
دريا،
كه
: - « مرد
!
اين
همه در
پيچ تاب آب مگرد !
چنين
درين خس
و خاشاك هرزه پوي، مپوي !
مرا
در آينه
آسمان تماشا كن !
دري
به روي
خود از سوي آسمان واكن !
دهان
باز
زمين در پي تو مي گردد !
از
آنچه بر
تو نوشته ست، ديده دريا كن !
زمين
به خون
تو تشنه ست ، آسماني باش !
بگرد
و خود
را در آن كرانه پيدا كن
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 15:3  توسط دل پر
|
حالم از همه بهم می خوره دست و پا زدن الکی خسته شدم می دونم دیگه همه چیز تمومه تمومه تموه ابراز عشق کردنه ها بیهوده خدایا هر چی نفهمید که من پشیمونم چرا نفهمید که من دارم چی میگم روز به روز دارم تو خودم فرو میرم روز به روز پشیمون تز از گذشته روز به روز درم خفته تر میشم خدیا کاش من هم بندهی خاصتون بودم و دعا میکردم که فردا مرده بودم هیچ آغوش گرمتر از اغوش خودت نیست خدیا دیگه دارم تلف میشم از این ناراحتم که تلاشهام هیچ نتیجه ای نداشتن
خدایا وجودم خستس خودم خسته خدیاا داره شما رو فریاد میزنه با تموم وجودم خدیاا منو پیش خودت میبری خدیا دیگه نمی کشم خدیا قبول این واقعیت برام خیلی سخته خیلی
کاش می تونستم من هم مثل شما صبور باشم کاش میشد مثل اینبخندم خدایاکاش میشد فقط فقط فقط میفهمید که چقذر انتظارش رو میکشم خدیا اگه تو خدایی به قلبش بنداز که من منتظرش هستم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 0:42  توسط دل پر
|
من دیگه خودم هم خسته شدم نمی دونم همین چند کلمه رو باید چه جوری فریاد بزنم چه جوری اداش کنم دیگه اون نور رو تو چشماش نمی بینم
خدیا چرا وقتی نشون میدی بر عکس میشه و به جای این که بفهمه نمی فهمه
همه چیز برعکس میشه تو خودت اگه یکی بهت بگه دوستت دارم بعدش چه حسی بهت دست میده
مغرور اما وقتی می بینی اون کاری نمی کنی خودت رو باش خفه می کنی نه وقتی توی اتاق هم اومد توی خدش بود ببین ما ادمها چقدر شرایط رو برای خودمون پیچیده میکینم خودمون رو ازار میدیدم
دیگه نمی خوامش اشن سری ذیگه فرق مکنه این سری مقت قبل مبزنه با من انرزی داره نفس های اخرش رو میزنه وافعا میزنه
دیگه چشمامو اروم اروم می بندم و بی خیالش میشم
همون کارهایی رو گردن که من میکردم خدایا
عجب دنبای برگیه و جایگزینش رو پیدا میکنه
من اینجا و اون ائنجا و چشم گریون دلم نمیادبکوشمس
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 5:21  توسط دل پر
|
احساس می کنم خیلی خرد شدم زیر این جو یعنی این کاری که من انجام دادم خیلی بد بوده
من فرصت دادم ولی خب نشد
خدایا تو که درد رو دادی درمانش رو بده
می دونم خیلی بد بودم این وسط من فقط بد بودم فقط
ژس کمک کن با این حالت راحت کنار بیام
خدایا ملتمسانه به درگاهت اومدم
خدایا
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 23:32  توسط دل پر
|
باید با همه چیز بسازم
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 23:22  توسط دل پر
|
باید هم چیز فراومش بشه وقتی یه نفر کسی رو از جون و دل دوست داشته باشه نمی تونه با کسی دیگهع ای زندگی جدیدی شروع کنه اگر هم بشه نفر دومی بدبخت میشه چون اون دوست داشتن واقعی وسط نیست فقط برای این که بخواد تشکیل زندگی بده مشغوله
خودت بهتر ار همه می دونی به خودت میگی بابا این دختذ چقدر احمقه چرا باهاش رفته .زندگی تو هم مثل همین دختر احمقس ........نذار کسی ایم جور حسی رو بهت برسونه
به قولش: گاهی اوقات سختی ها ارزشش رو دارن
پس بذار من هم برم نمی خوام کسی به دید ترحم به من نگاه کنه
همه به چپ چپ و به راسا راست منتظر من هستن اینجا موندن فقط شرلیط رو برای من بدتر میکنه پس بذلر با خودم رو رذاست باشم با همه چیز کنار بیام
این فکر ها رو از ذهنت بریز بیروننننننننننن
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 0:44  توسط دل پر
|
زندگی باید سیر طبیعیش رو باید طی کنه .درس سر جای خودش-عشق هم سر جای خودش خب فقط مشکل اینجاست که من هنوز یاد نگرفتم دختر انعطاف پذیری باشم و هر دو مورد رو تو زندگیم رعایت کنم ولی خب می خوام یاد بگیرو
1.من هیچ کسم نه اطلاعاتی دارم نه چجیزی از زبان حالیمه نه چیزی خوندم هیچی
2.باید منغطف باشم
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 9:16  توسط دل پر
|
امروز دیگه حرفم رو زدم درسته از یک سری ار اخلاقم بدم میاد خب مامانم حق داشت وای بعضی جاها واقعا اغراق بود نمی دونم ولی از همین حرف خیلی خوشحالم همین که نمی خواد همین که اصلانسبت به من یه جور دیگستهمین که فقط باید برم جلو و خودم و یه سری از خصوصیات احمقانم رو درست کنم فقط همین خدا جون ببخشید احساس می کتم همه چیز رو بد گفتم نه با احساسات واقعی همه چیز بد یا خوب باید از اول زندگیم رو درست کنم باید الهه جدید با احساسات جدید باید خیلی کتاب روانشانسی بخونم که به من کمک کنه تا بتونم همه جیر رو رو به راه کنم بابا جون غلط کردم بتید همه جبز رو رو به راه کنم ار اول
÷س سلام به زندگی جدید
+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 13:23  توسط دل پر
|
هر چی میشینم فکر می کنم به جوابی نمیرسم همش فکر فکر فکر شاید خیلی احمقانه باشه ولی این حس توی وجود من فال شده ولی خب کسی نیست چرا یه نفر رو ژیدا کردم یه نفر که همیشه باهامه همیشه پیش منه اول الف و حالا هم ب چقدر کمک میکنه تا دنیا رو قشنگتر و واضح تر رو شفاف تر ببینم ولی باید با لذت همراه باشه وگرنه اون ارزشش رو از دست می ده از یه طرف دیگه هم فکر می کنم که هنوز خیلی خیلی زود چون تصمیم گیریم درست نیست و از روی احساسات باید خودم رو پیدا کنم و برای خودم ارزش و شخصیت قائل بشم تا بتونم انتخاب درستی داشته باشم ..........نمی خوام توی این شرایط حتی بهش فکر کنم و حتی بهش نزدیک بشم
توکل بر الف..
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 9:19  توسط دل پر
|
فکر فکر فکر در مورد همه چیز از یارو گرفته تا درس و دانشگاه و زندگی.....خستگی کسلی بیحوصلگی همه دست تو دست هم داده ...خودم هم نمی دونم واقعا از زندگیم چی می خوام منظورم زندگی عشقولانست نمی دونم گیج گیج گــــــــــــــــــــیج.........اون از خواهرم این ار حسهای احمقانه ی خودم این ارز وضع یارو این از وضع درس خوندنم این از وضع و جو دانشگاه که با مدرسه غیرانتفاعی فرقی نداره اون از دختر عمه ها اون از مادر بزرگ از خونه نصفه کاره جو زندگی این هم از کسلی کار و بی حوصلگی اساتید همه همه باید بشینم مثل یه آدم همه چیز رو حلاجی کنم همه چیز
این از تظاهرات الکی
نقابتو بردار .....................................................................حلا شد
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 9:26  توسط دل پر
|
نمی دونم چی باید بگم مثل این که دوباره رسیدم اول راه دویاره باید خودمو پیدا کنم دوباره از اول باید به همه چیز فکر کنم ولی این بار با سریهای دیگه خیلی فرق میکنه این بار خیلی منطقی تر و صادقانه تر از همینش لذت میبرم و کیف میکنم .
باید با الگوی درست برم جلو خدا جون از خودم خیلی راضی هستم همه چیز عایه شکرت
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 14:34  توسط دل پر
|
بشین درست مثل بچه ی ادم فکر کن میگم مثل بچه ی ادم به چیزهای سخت و غیر ممکن هم فکر نکن فقط فکر کن می خوای چی کار کنی فقط می خوای همین جا بمونی و حرکتی نداشته باشی میخوای فقط به این میزان علم دانش قانع باشی ایا می خوای به هر استادی برای کمبود دانشش بپری تو کی میخوای یاد بگیری .دوست داری بر هر چیزی که اتفاق میفته مغرور بشی/ فکر کن و بگو واقعا چی می خوای؟چقدر غیبت چقدر بد گویی چرا یک رنگ نباشی؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 12:27  توسط دل پر
|
میخوام نفس بکشم و وجودمو تازه کنم و همه رو عطراگین کنم ..
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 18:41  توسط دل پر
|